
روزنوشتها لبریز قلم من است و همینطور نوشتههایی که در موضوع موسیقی مینویسم.***همیشه دعا کن چشمایی داشته باشی که بهترین هارو ببینه. قلبی که بدی ها رو ببخشه.ذهنی که بدی رو فراموش کنه و روحی که هیچوقت اعتقادشو از دست نده. ...
ادامه مطلب
روزها دیر شب میشود و شبها زود سپری.مشکلی نیست. ولی چرا شبهای دوست داشتنی این فصل زود صبح میشود. و حالا به فکرم خطور میکند که ایکاش شبهای زندگیام، مثل همین آسمان تاریک، به سرعت به روشنی میرسید. ...
ادامه مطلب
راه هنرمند - بازیابی خلاقیت نویسنده: جولیا کامرون مترجم: گیتی خوشدل چند دقیقهای است که در حال مطالعه این کتاب هستم و ده صفحه اش را خواندم. این کتاب فوق العاده است. و همین باعث شد که بیام به وبلاگم و معرفیش کنم. نام مترجم هم که حتما براتون آشناست. بعد از اتمام مطالعه کتاب، پستی با توضیحاتی بیشتر ...
ادامه مطلب
دیروز یه روز عجیبی بود. آدمهای غریبه، آدمهایی را که اصلا نمیشناسم با احترام خاصی به من سلام میکنند. حسابی رفتم توی فکر. چون قسمت کوچکی از اتفاقات عجیب و دوستداشتنی سال 85 بود. اتفاقاتی که علتش رو خیلی دیر فهمیدم.یکسال از اون موقع میگذره. و همچنان در عطش لحظههای همون روزها و ماهها هستم. ...
ادامه مطلب
جدا باید یه فکر اساسی در مورد وضعیت یکنواختم بکنم. از خودم و این حالم خسته شدم. واقعا نیاز دارم برم دنبال کاری که دوست دارم. دلم میخواد از اون اداره لعنتی بیام بیرون. از جایی که آدمهاش نسبت به یکدیگر بدبین هستند و همهوهمهاش باندبازیه حالم رو بد میکنه. فکرم درگیره، بدجور. اول از همه باید این تن...
ادامه مطلب
عطش دارم. خیلی تشنهام. تشنه به یگانه خالق عالم. در آرزوی تحقق ایمانی قوی در وجودم هستم که جز خدا به هیچکس و هیچ چیز متکی و وابسته نباشم و نخواهم. ساعتها در حال گذر هستند تا یکسال را پشتسر گذاشته و بدرود گویند ومقدم بهار و سال جدید را درود گویند. مثل همیشه حرفهای مختلفی برای گفتن دارم ولی...
ادامه مطلب
پرنده ای تنها در قفس دیدم و به صاحب مغازه گفتم: این پرنده بی یار است. گفت: اگر جفت داشته باشد که نمی خواند...! و حالا منو فکرهای ممتدی که رهایم نمی کند. پی نوشت: خود در ابعاد و اندازه خودمان بر ضعیفی دیگری ستمگری هستیم. ولی از ستمگری دیگران بر خود گله داریم....
ادامه مطلب
دلتنگی به هیچ وجه منها و تقسیم نمی شود تا کاهش داده شود ولی در تکثیر تا دلت بخواهد در بعلاوه و ضرب چرا... و تنهایی، به ظاهر و در کلمه هیچ فرقی در تکرارش در بیان و نوشتار ندارد اما به تعداد مخلوقات، در دل هر آدمی و موجودی، تعریف مجزایی از این واژه نهفته است که نوشتن اش به اندازه یک زندگی نامه است. به عبارتی واژگانی هستند که مفهوم واقعی اش را در لغت نامه دل می توان پیدا کرد. و من دیدم و حس کردم شوق آن پرنده ی در قفس برای پرواز را. شوقی که معنای تنهایی او را یدک می کشید. هیچ کس حرف دلت و تنهایی ات را به غیر از خودت و خدا نخواهد فهمید. هرگز. و اگر چنین استثنایی برای کسی وجود داشته باشد؛ مثل من، دیر یا زود دست روزگار از یکدیگر دورتان خواهد کرد....
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
همیشه بذرهایی هستند که هیچ وقت سر از خاک در نمی آورند. در هر دوره از زمان آدم هایی با تفکر و عملکرد متفاوت هستند که دیده نمی شوند. همواره و همیشه نویسنده ها، ایده پردازها، هنرمندان، طراحان، پزشکان و خلاصه در هر رشته و فنی، افرادی هستند که همانند همان بذرها به دلایل شرایط نامناسب خاک و اقلیم، هیچ وقت راهی به بیرون از زمین پیدا نکرده و نمی کنند تا به بلوغ رسیده و رشد کنند. این دانه ها و بذرها علیرغم روشنایی بخش بودنشان، در تاریکی زیر خاک مدفون می مانند تا بپوسند یا خوراک جانوران شوند. پی نوشت: این پست بعد از انتشار به احتمال فراوان تغییراتی خواهد کرد و به سطرهای آن افزوده خواهد شد....
ادامه مطلب
تنهایی فقط در نبود یار معنا نمی شود. تنهایی در صندلی خالی مقابل هم نیست. تنهایی یعنی نفس می کشی اما نفست گرم زندگی نمی شود؛ یعنی اینکه دلت دیگر آن دل سابق نمی شود. دلت گرم کسی نمی شود و هیچ شوقی برای انتظار یا جستن یاری نیست. تنهایی یعنی هم می خواهی به آن پایان دهی ولی دلت خسته ی راه بی سرانجام عشق گذشته است. اینکه نمی دانی دل بی قرارت از وجودت چه می خواهد، احساس یاس و تنهایی، تاب و توانت را می گیرد. این خودش بدترین نوع تنهاییست....
ادامه مطلب
دوستی مشغول تماشای ویدیو و تصاویر مستهجن است و در مقابل سوالم با ژستی روشنفکر اعلام می کند که حتی همسرش از وجود این تصاویر در موبایلش آگاه است. و این یعنی حفظ حریم. ولی متاسفانه نمی فهمد این کار یعنی سرد شدن روابط عاطفی؛ حتی اگر همسر ایشان مطلع نباشد. جالب تر اینکه این آقا مقید به نماز و دعا و قرآن خواندن هم هستند. یعنی این چشمهای گناه آلود به کلمات مقدس قرآن نیز خیره می شود. قصد شعار دادن ندارم چون من هم اشتباه می کنم. ولی ماهیت این نوع خطا چنان واضح و مشهود است که همچون روشنی روز. با این حال توضیح لازم را مبنی بر خطراتش به این دوست دادم ولی افاقه نکرد که نکرد. چون مدام به توجیه کردن می پرداخت. متوجه شدم که با یک فرد به خواب رفته مواجه نیستم بلکه ایشان خودشان را به خواب زده است و از این رو ...
ادامه مطلب
غیرممکن است که به یک آدم احمق بفهمانی که کارها و رفتارهایش غیرمنطقی و احمقانه است. و اگر هم محترمانه هم با وی صحبت کنی سریع میگوید: پس فقط تو میفهمی. و دیگران نفهمند....و یا گلهمند میشود که: تو دیگران را از بالا نگاه میکنی و گویی خودت به خودت غره (مغرور) شدهای...در این زمان من دیگر حرفی نمیزنم و چارهای نمیبینم که لب فرو ببندم و سکوت کنم. و از طرفی مواظب احوال شخصیت خودم باشم، چون احتمال خطر برای خودم وجود دارد که در چاه غرور گرفتار شوم. اما خوشبختانه به مرحلهای رسیدهام که این خطر را از خود دور کنم. ولی به هرحال باید لب فرو ببندم و چیزی نگویم چون متهم میشوم که مگر چه کسی هستم و یا اینکه دیگران را از بالا میبینم و یا اینکه آدم خیلی گیری هستم و غیرقابل تحمل.دیگر مهم نیست چون میدانم چه کسی هستم ...
ادامه مطلب
کاش بخشی از این زیبایی نشسته بر چهره دختران زیبارو، جاری میشد بر اندام ذاتِ وجودشان....
ادامه مطلب
چرا خوابم نمی بره؟! منتظر اتفاق خاصی برای فردا نیستم که علت این اشتیاق و بی خوابی باشه! پس چرا؟ واقعا عجیبه؟ نکنه واقعا قراره فردا سورپرایز بشم و یه انفاق خوشایند منتظر منه؟! ...
ادامه مطلب
در مواقعی پیش آمده که حسی سرشار از رهایی داشتم، مثل امروز. رهایی از هرچیز و هرکسی. ولی برای مدتی کوتاه بسان ساعتی و لحظه ای. خیلی گذرا. مثل رقص دود سیگار در هوا ناپدید می شود. دلم می خواهد همیشه ماندگار بود. همین حسی که اکنون دارم. نه غمگین و نه شاد. بدون خواسته ای و تصمیمی بروم در ناکجا محو شوم و ففط به مقصد دلم و برای دلم زندگی کنم. ...
ادامه مطلب