خرید بک لینک

حال من هم مثل همین ماهی خرابه. یکجا و بیحرکت. الان یه ماهی قرمزه ولی تا سه چهار روز پیش دوتا بودند. یکیشان مرد. همیشه گفتم که از اسیر کردن حیوان بدم میاد. چون وقتی اتفاقی براشون بیافته انگار برای من افتاده. هربار میام میبینم که این ماهی قرمز تنها توی تنگه خدا میدونه چقدر حالم گرفته است. آخرین روز سال 95 بود که به اصرار یکی از اعضای خانواده دو تا ماهی قرمز توی تنگ انداختیم.
خب نمیفهمم که چی بشه و الان چی شد. فقط حال بدش برام باقی موند. به این ماهی که نگاه میکنم یاد حال و روز این روزهای خودم میافتم.

روزگار چرا اینطوریه؟ چرا فقط روی یک چرخش میگرده! وقتی تلاش میکنی که اوضاع رو عوض کنی و تنها نباشی، ولی گردش روزگار به زور بازوی خودش که هیچکس هم حریفش نمیشه، برمیگردونه به همون اوضاع اول و حتی بدتر.
چرا ساز و کارش اینطوری نیست که طوری بچرخه و آدمی رو از تنهایی دربیاره. به نظرم این یک رازی عظیم هست که در دل خودش داره و من حدس میزنم درکش کردم.
روزگار میخواد بفهمونه که به دلخوشیهای دنیا تکیه نکن. چون تهِ تهِش پوچه. چون یه روزی باید اینجا را ترک کنی. برو دنبال چیزهایی که در عالم بعد از مرگ به کارت میاد.

حالا سوالم اینجاست که ما واسه این ماهی قرمز چه حکمی داریم. گویی براش مثل روزگار عمل میکنیم. منتها بدون آیندهنگری و پیامی! ماهی قرمزی که براش هیچفرقی نمیکنه، چون حافظهای در حد چند ثانیه داره.
خوشبختانه یا متاسفانه من ماهی قرمز نیستم.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 11:56

صفحه بندی