یک دلخسته آمادهی ترک زمین شده بود. سیارهای را برای مقصد خویش در نظر گرفته بود که تا آخر عمر تنهایِ تنها در آنجا زندگی کند. آخرین شب خود را در زمین میگذراند که خوابی دید.
آن خواب باعث شد دلخوش شود برای ماندن. برای داشتن چیزی که سالهای سال رؤیای آن را میپروراند. آن خواب او را ترغیب کرد که نگاهی تازه به زندگی داشته باشد و شوقی وجودش را فرا بگیرد.
روزی آمد که آن رؤیا و آن خواب برای او در زمین محقق
شد و او بسیار شگفتزده زندگی خود را تزئینی از رنگها دید.
پی نوشت: قصد ادامه ی این داستان را داشتم ولی ذهنم یاری نمی کند.
برچسب:
نویسنده: باران فدایی