میبینی.
این چشمان من است که بر زمین حک شده است. انتظار تو چشمانم را بر کف زمین ثبت کرده
است. نگاهم بر زمین دوخته شد تا همیشه چشم به راهت بمانم تا ابد. سخت و جانکاه هست
ولی باید صبر کنم.
این چشمان من است که جزئی از زمین شده. بر زمین تَرَک خورده است. که روی زمین و زیر پاهای عابران لگدمال شده و میشود. ضربهها و بحران ناشی از دوری تو، حاصل از غم تو، بیخبری از تو و خدحافظیات هرچند غیرقابل تحمل، اما امید تنها ریسمانیست که میتواند به آن دلخوش کند و چنگ بیاندازد.
این چشمان من است که بیتو غمگین است. دقت کن فقط غم نیست. آن نگاه خیره به دوردست و ابروهای بلندِ تابدار که گویی در هوا معلق است نقش انتظار کشیدن تو را نمایان کرده است.
این چشمان من است. صورتی ژولیده با خطهای ماندگار شده در طی زمان را میبینی؛ یکسالی میشود که انتظار تو را میکشد اما خطوط چیز دیگری میگوید: گویی سالها گذشته و همچنان در پی توست.
این چشمان من است. چشمانی که نگاهی منتظر به آینده دارد. نگاه چشمانم را میبینی عزیزم. حسی غریب دارد. گویی محو تماشایِ توست. گویی تو را از عمق جانش صدا میزند ولی صدایی از آن برنمیآید و زیر کفش آدمها خفه شده است. نگاهی رو به جلو؛ مصمم برای دیدارِ تو که میخواهد از این سطح زمین کنده شود و به سویت پرواز کند اما قادر نیست.
برچسب:
نویسنده: باران فدایی