سریال مردگان متحرک. سریالی که با تمام نقطهضعفهایش، جذابیتهایی در خود دارد که ارزش دیدن و دنبال کردن را دارد و اگر این سریال تا ده فصل دیگر ادامه یابد با علاقه به تماشای آن ادامه میدهم.
داستان مردگان متحرک به نوعی داستان خود ماست که اینسوی جعبهی نمایش حضور داریم. یکی از داستانهای جالب و آموزنده در فصل سوم این سریال رخ میدهد. پدربزرگی، عدهای از افراد خانوادهاش را که به واکر یا زامبی مبدل شدهاند در یک انبار علوفه نگهداری میکند. زیرا آنها هرچه باشند افراد خانواده اش هستند و عاطفه و احساس خویشاوندی اجازه نمیدهد کارشان را تمام کند. اما یک غریبه او را قضاوت میکند و هدفش به درک واصل کردن آن زامبیهاست. اما وقتی آن دختر بچه گم میشود و اتفاقا در زمانی که رای نهایی گرفته میشود تا زامبیها ترور شوند آن دختر بچه در میان آن زندانیهای انبار علوفه که دیگر به یکی از زامبیها مبدل شده، آخرین نفر بیرون میآید. هیچکس نمیتواند به سوی دخترک از دست رفته شلیک کند. همه شوک شدهاند. همهی کسانی که پیرمرد را قضاوت میکردند که چرا آنها را داخل آن محوطه نگهداری میکرد. حالا دیگر حال و احوال و تفکر پدربزرگ را درک میکردند.
اینجاست که منِ مخاطب معنا و مفهوم قضاوت را درک میکنم. روش انتقال چنین فحوایی به وسیلهی به کار بردن دیالوگی سخیف یا شعارگونه نیست. بلکه در طول داستان حل شده و مخاطب را درگیر میکند و دیگر همه چیز به نوع بینش و عمق بیننده ارتباط پیدا میکند تا چه نتیجهای را دریافت کند. به عبارتی کارگردان به فهم و درک مخاطب خود احترام قائل است و دیدگاههایش را مستقیما به خورد بیننده نمیدهد.
شاهد بزرگ شدن پسرِ ریک هستیم. اینکه چطور او با تمام مخاطرههای عاطفی کنار میآید، رشد میکند و به یک حامی، ناجی و حال شخصیتی کم نقص، محکم و ساخته شده، مبدل میشود. تمام دلخوشی او پدرش است. اما شخصیت پدر را آنچنان که باید و شاید برای خود الگو نکرده است.
اتفاقی که برای کارول در قسمت 13 فصل ششم این سریال میافتد، شروعی بر فصل جدید از دگرگونی شخصیت وی میباشد. او به همراه مگی در جایی دور از گروه خود (ریک و دیگران) توسط کسانی که آنها را برای نجات یکی از یاران خود گروگان گرفتهاند، اسیر شدهاند.
اتفاقی یک زامبی وارد اتاق میشود که توسط یکی از افراد اسلحه به دست داخل اتاق خطر رفع میشود، هنگامی که جسد را کشان کشان از جلوی کارول بر زمین میکشد تا خارج شود صلیب آویزان از گردن جسد را کارول با دستهای چسب پیچیده شده، مخفیانه میقاپد. صلیب در دست او دو کاربرد را به ذهن وی خطور میدهد. یکی به عنوان نماد برای شخصیتپردازی جدیدی از خودش و دیگری سر نوکتیز آن.
کارول سعی میکند با گرفتن زنجیری بر دست که بر آن قطعهی کوچکی از صلیب آویزان است خود را معتقد به مذهب و همینطور پایبند به انسانیت در هر شرایطی نشان دهد. در واقع کاراکتری نمادین از خود به نمایش بگذارد و خود را انسانی بیآزار و همچنین کمی ترسو معرفی کند که تابحال دستش به خون کسی آلوده نشده است. حتی در بدترین اوضاع. ولی در ذهن و افکارش به دنبال خلاصی به هر طریقی حتی اگر لازم باشد فرد یا افرادی را نابود کند. رهبر مهاجمین که یک زن است با کارول هم کلام میشود و تا حدی شخصیت ساختگی وی را باور میکند.
او دور از چشمان مهاجمین با سر تیز صلیب دستان و پاهایش را از بند آزاد میکند. دوستش را نیز نجات میدهد و بالاخره بخاطر امنیت گروه تصمیم میگیرند مهاجمین را نابود کنند. با مشارکت یکدیگر، سه نفر از افراد داخل ساختمان را به قتل میرسانند. وقتی چهارمین نفر مانع از خروج آنها شده و در مقابلشان در میآید، کارول برای کشتن او هنوز مردد است. چرا که عذاب وجدانِ ناشی از تعریف شخصیت غیرواقعی که در برابر او به نمایش گذاشته مانع از اقدام به قتل رهبر مهاجمین میگردد.
در حالیکه جانش به خطر افتاده به او تذکر میدهد فرار کند. حال کسی که این هشدار را میشنود اسلحه به دست کارول را نشانه گرفته و به سمت او میرود و کارول نیز ایستاده وی را هدف قرار داده است. به کارول یادآوری میکند که ادعای انسان دوستانه داشته است. خیره شده به چشمان کارول نزدیک و نزدیکتر شده و با یکدیگر درگیر میشوند و در نتیجه زنِ مهاجم به قتل میرسد.
کارول دچار بحران شخصیت میشود. بین آن شخصیتی که قبلا داشته و آنچه که در کنون شده است او را آشفته میسازد. او صلیب را پیش خود نگه میدارد. حالا دیگر صلیب تکیه گاه ذهنی و همینطور یک نوستالاژی برای او شده است.
کارول فردی مهربان و دلسوز است که آن روی بیرحمانه در وجودش با توجه به شرایط متولد شده است. او برای حفظ جان گروه، هر کسی و هر فردی که گروه را تهدید کند از میان برمیدارد. از این عملکرد میتوان فهمید که امنیت جمع را مقدم بر فرد میداند. و این اعتقاد شخصیت او را دگرگون کرده است.
در جایی دیگر کارگردان، از صلیب به زیبایی به عنوان نماد و یادآوری برای بیننده نیز استفاده میکند. کارول پس از این ماجرا در جادهای به تنهایی در مقابل غریبههایی قرار میگیرد که قصد جان و یا به اسارت گرفتن او را دارند. کارول توانایی کشتن آنها را دارد. در دست او همان صلیب است و دوربین هم نمایی از صلیب در دست او دارد و هم غریبهها.
کارول به شدت میلرزد اول به نظر میرسد که ترسیده است اما مخاطب به محض دیدن صلیب در دست وی قسمت قبل را به خاطر میآورد و متوجه میشود که جریان چیز دیگریست. این بدن خیس از عرق و لرزش اندام او بخاطر عدم تمایل به کشتن است. او در میان دو اعتقاد (قدیمی و جدید) متضاد خود گیر افتاده است. او از این روند خسته شده است. و این معناها همگی در یک لحظه با یک نما و اشاره به صلیب به مخاطب منتقل میشود.
از دیگر نکتههای این سریال:
ترس از جانب مردهها جا به جا شده و برخودشان یعنی زندهها تغییر میکند. دیگر آنقدر زامبی کشتهاند که دیگر آنقدر باید و شاید از آنها نمیترسند. متوجه شدهاند زندهها بسیار خطرناکتر هر موجودی هست.
از طرفی دیگر آنان چنان درگیر مسایلی بیارزش میشوند که فقط برای زنده ماندن میجنگند و فحوای زندگی از آنها دور میشود، به طوری که لفظِ مردگان متحرک شامل حال خودشان است تا واکرها. آنها هدفی برای زندگی ندارند، فقط آدم میکشند و تلاش میکنند تا در سرپناهی زنده بمانند. به راستی مردگان متحرک یعنی خودشان نه چیز دیگری.
سریال مردگان متحرک اجازه میدهد بیننده را در دریای خود بکشاند تا با شنا کردن در سواحل سبز و آفتابی لذت ببرد و گاهی هم طعمهی درندگان دریا شود و گاهی غرق شود تا جان بکند و با دست و پا زدن خود را نجات دهد و همه چیز را آنطور که هست لمس کند. البته این زمانیست که سریال را دست کم نگیرد. آن را به عنوان یک نمایش و سرگرمی پنداشت نکند.
حال با شماست و همینطور بنده، که اینگونه فیلم و سریالها را صرفا برای سرگرمی نگاه میکنیم یا به آنها به مثابه آینه در مقابل خود قرار میدهیم تا خودِ واقعیمان را ببینیم. این دیگر مربوط به دیدگاه و تعمق شماست و همینطور بنده.
یکی دیگر از نکات جالب این فیلم در اینجاست که با توجه به مضحک بودن زامبیها و تخیلی بودن وجود آنها به نحوی که کاملا قابل مشاهده است. منتها بازیگران در مقابل زامبیها و رخدادها و شرایط به وجود آمده توسط آنها طوری نقش ایفا میکنند که گویی آنها در جهان واقعی وجود دارند. زامبیهایی که شکمشان سوراخ شده اما باز تمایل به شکار آدمها دارند و به خوبی میشنوند و میبینند و با وجود مفصلها و استخوانهای پوسیده راه میروند. زامبیهایی که تا سرشان متلاشی نشود تا ابد بدون آب و غذا زنده میمانند. همهی اینها جزو بدیهی سریال هستند که وجود زامبیها را بسیار غیرواقعی و مضحک مینماید.
(نقطه ضعف چنین فیلم و سریال هایی با موضوع زامبی، خود زامبی ها هستند. چرا که
موجوداتی غیرقابل باور و مضحکی هستند که بیشتر باعث تعجب هستند تا ترس.
اما در مقابل با بازیگرانی مواجه هستیم که چنان باورپذیر ایفای نقش می کنند
که باعث مباهات است و می توان وجود مخوف آن موجودات را در اجرای نقش قوی
بازیگران حس کرد.)
به هرحال وجود زامبیها اصلا مهم نیست. فیلمنامه توسط این موجودات تخیلی شرایطی را برای کاراکترها تدارک دیده تا پیچیدگی، رشد و تغییر و تحول در شخصیتشان را بر دایره زندگی بریزد؛ شبیه زندگی در پایان دنیا. اما با این حال ساختار شخصیت انسان چنان پیچیده است که باز در عین مشهود بودن چیزی نمایان نیست.
حرف در مورد این سریال بسیار زیاد است. اگر بیشتر این سریال را ببینم و دقیقتر داستان و شخصیتهایش را مطالعه کنم چندین پست طولانی دیگر در پی این مطلب منتشر خواهم کرد.
برچسب:
نویسنده: باران فدایی