خرید بک لینک

چند شب پیش با یکی از همان اهل کتابخوانها روبرو شدم. همان دوستانی که دوست داشتم داشته باشم. (در چندین پست قبل از ایشان حرف زده بودم)

سر صحبت را باز کردم و گفتم کاش میشد در جایی همدیگر را میدیدیم و راجع به کتاب و موسیقی و فیلم حرف میزدیم. گفت: من و دوستم برای دیدن نمایشگاه و خرید کتاب به تهران میآییم و خودمان هم مشتاق تدارک چنین محفلی هستیم. من هم به سر ذوق آمدم و شماره دادم و گرفتم. سپس گفتگو آغاز شد.

چشمتان روز بد نبیند. حدود چهل دقیقه صحبت، جمعا مجال سه چهار دقیقه صحبت داشتم و فقط شنونده بودم. خیلی سریع صحبت میکرد. اصلا اجازه نمیداد نظرات خودم را بیان کنم. و بدتر اینکه افکارش را تحمیل میکرد. یعنی درست همان چیزی بود که مدنظر داشتند.

این فرد عزیز با نوع رفتارش مرا از فکری که داشتم منصرف کرد. همان بهتر که این دوستان همان دوستانی باشند که هرگز!

عطایشان را به لقایشان بخشیدم. و دیگر سراغی از ایشان نگرفتم. این محفل اگر هم میبود قطعا دوستانه نبود و نمیشد دوستانه باشد.

یکی از چیزهایی که ما ایرانیها بلد نیستیم گفتگو کردن است. هدف از گفتگو یاد گرفتن و همینطور نتیجهگیری است که ظاهرا این دوست ودوستان خودشان همهچیز بلدند و قبلا به تمام نتایج اصولی دست پیدا کردهاند. و حاضر نیستند به صحبت و نظر مخاطب خود گوش فرا دهند. به همین علت یکسره صحبت میکنند و صحبت. و طرف مقابلشان اگر لال هم باشد، اهمیتی ندارد و یا اگر قصد حرف و نظری داشته باشند فرد را لال میکنند و لال دوستش دارند.

از این نوع دوستان بهتر است که هرگز نداشته باشم.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 3:39

صفحه بندی