آدمی هستم که روی اخلاق و رفتار خودم دقت می کنم. دقیق نمیدونم این جزو ویژگی خوب محسوب میشه یا نه! ولی حس می کنم که بد نیست. البته همیشه اینطور بودم، فقط شدت پیدا کرده.
متوجه هستم که نسبت به چند هفته اخیر عوض شدم. برخی تمایلاتم، نوع نگاهم به زندگی و افراد اطرافم. دیگه مثل سابق علاقمند نیستم همدم و همصحبت داشته باشم.
دلم می خواد نیازی به سرکار رفتن نداشته باشم. کلا از آدمها دلسرد شدم. گرچه آدمهای خوب و دوست داشتنی سراغ دارم که بشه باهاشون همصحبت بشم. ولی گهگاه و کوتاه ملاقات کردن آنها برای من کافیست.
از ذات این زندگی متنفرم که باعث میشه آدمها حتی در روابط شون نگاه مادی نسبت به یکدیگر داشته باشند.
مسئله فقط دیگران نیستند چون من هم چندان مستثنی نیستم. امیدوارم روزی برسه که مثل رباط مجبور به انجام کارهای تکراری روزانه نباشم. و حتی بتونم در حل مشکلات دوستان کمک کنم.
به عقیده ی من خوشبختی این هست که حس آسودگی و آرامش برای تمام اقشار مردم باشه. فرض می کنم روزی برسه خودم از لحاظ مالی دغدغه ای نداشته باشم ولی وقتی می بینم مشکل اقتصادی اطرافیان و همینطور مردم را رنج میده باعث رنجش خاطر من هم هست. خوشبختی واقعی را زمانی حس می کنم که دیگران هم آرامش داشته باشند. متاسفانه مشکلات اقتصادی به جایی رسیده که نگاه و فرصت کسب مادی نسبت به یکدیگر دارند. و این امر باعث آزارم شده. خلاصه از اینکه آدم هستم حالم از خودم بد میشه.
بنده روانشناس یا جامعه شناس نیستم که بتونم این مسائل رو ریشه یابی و تحلیل کنم. فقط میدونم هرچی هست از اقتصاد ضعیف و همنطور فریفتگی این دنیاست.
اگر به آدمها و انسانیت علاقمند بودیم تا به چیزهای دیگه، شاید وضعیت کنونی ایده آلی داشتیم.
مثلا همین ریخت و پاش و اصراف که در ماه محرم...!
به والله امام حسین و خدا بیشتر خشنود میشن. تا مشکلات اقتصادی هست، جرم و جنایت دزدی هم هست و...
مردم می تونند با اتحاد و همدلی با انجام یکسری کارهای برخی مشکلات خودشون را حل کنند. ولی کو گوش شنوا؟ هرکسی به درد و مشکل و خواسته ی خودش مشغوله.
این نحوه زندگی منو قانع نمی کنه. زندگی ای که از صبح تا شب مشغول پول درآوردن بود. چه ازدواج کنیم یا نکنیم این نیاز به کسب درآمد همیشه وجود داره. خب که چی؟
چه اونهایی وضعیت نامناسب اقتصادی دارند از صبح تا شب برای پول سگ دو میزنند و چه اونهایی که وضعیت خوبی دارند و ثروتمند هستند. این ثروتمندان معمولا لذتی از زندگی نمی برند چون حرص می زنند بیشتر داشته باشند. می بینم که می گم...!
با توجه به این طرز فکر و افکار دیگری که دارم به این نتیجه میرسم که به درد این زندگی نمی خورم. اشتباهی در این دنیا متولد شدم. کاش حداقل مجبور نبودم به اداره برم. دوست دارم به کاری مشغول بودم که علاقمندم و زیردست مدیر و رئیس و شرکت نبودم.
برچسب: امروز من تقصیر دیروزه,امروز من,امروز من فردای تو,
نویسنده: باران فدایی
تاريخ: جمعه
28 آبان
1395 ساعت: 3:39