چند سال پیش بود. در پیادهرو یک خیابان باصفا قدم میزدم و همزمان در ذهنم با فکری کلنجار میرفتم. داغونِ داغون بودم. همینطور پیش میرفتم. قدم از قدم که برمیداشتم با سوژهی ذهنیم بیشتر درگیر میشدم. که یکدفعه یه برگ نیمهزرد شانهام را لمس کرد و سپس روی زمین افتاد.
پاهام سست شد. میخکوب شدم. توان راه رفتن نداشتم و ایستادم. مو به تنم سیخ ایستاده بود. انگار این برگ با افتادنش و لمس شانهام پیامی را به حس من منتقل کرد. مثل یه هشدار. «مرگ»
امروز داشتم به این اتفاق چند سال پیش فکر میکردم که اسمشو گذاشتم: « مــــرگِ بــــرگِ زرد »
حالا الان فکرمو بیشتر مشغول کرده. اون هم از چند جهت... بعدا بیشتر توضیح میدم. البته شاید.
برچسب:
نویسنده: باران فدایی
تاريخ: شنبه
15 آبان
1395 ساعت: 16:31